من فاضل هستم ولی به خدا قسم ترکمن نیستم! حالا کی باور می کند؟ همه به محض شنیدن فامیلی ام گیر سه پیچ می دهند که اِ ترکمنی؟! پس چه طوری از تهران سر در آوردی؟! اساتید دانشگاه که از عوام هم بدتر ند. چند وقت پیش با شروع ترم جدید استاد تاریخ ادبیاتمان، هنگامی که موقع حضور و غیاب به اسم من رسید، پرسید: «شما قشقایی هستید، جانم؟!»
من با تعجب گفتم: «نه، استاد، اهل تهرانم! روزگارم بد نیست... خرده هوشی، سر سوزن ذ....» که ایشان در همین لحظه با عصبانیت حرفم را قطع کردند و فرمودند: «پس فامیلیتان برای چی ترکمن شده، حتما قشقایی هستید دیگه... بگو ببینم پدر و مادرت کجایی هستند؟!»
من کمی من من کردم و بعد گفتم: «پدر و مادرم تهرانی اند ولی پدر بزرگ پدرم، شیرازی بوده، پدرم از قول پدربزرگش می گه: "چون در گذشته بعضی از شیرازی ها، ترکی هم بلد بودند، فامیلی ما ترکمن شده!"» ایشان بعد از شنیدن پاسخ بنده، با حالتی که ادیسون هنگام کشف برق داشت، فریاد زد: «خب... همین دیگه پسر خوب. قشقایی ها در یک دوره زمانی به شیراز مهاجرت کردند، پس شما هم بدون شک قشقایی هستید!!!»
بگذریم... متولد ۶/۶/۱+۱۳۶۶ هستم؛ فقط قول بدهید که بعد از این نگویید: «این پسره، فاضل چه قدر بچه اس!» در حال حاضر دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی ام ولی چون هنوز کودک درونم را سقط نکرده ام با بیشتر نشریات کودک و نوجوان از جمله سلام بچه ها، دوچرخه، باران و دوست نوجوان همکاری می کنم. البته برای اینکه خیال نکنید که کودک درونم به اندازه یک نخود هم بزرگ نشده باید بگویم که عضو تحریریه نشریات گل آقا هستم و با نشریه ادبی شوکران هم همکاری می کنم.
و اما طناز شدن ما هم برای خودش قصه ای دارد. مادرم از زبان پرستارهای بیمارستان می گوید: «وقتی به دنیا آمدی آنقدر اخمو بودی که همه در حالی که انگشت سبابه خود را روی لبانت به شدت فشار می دادند، می گفتند: "بخنده، بخنده کوچولو!" و تو باز هم لبخند که نمی زدی هیچ، گریه و جیغ و ویغ هم می کردی!»
بزرگ هم که شدم شعرها و داستانهایم از فیلمهای هندی هم گریه دار تر بود آنقدر که یکبار عمران صلاحی خدا بیامرز مجبور شد هرچه نمک توی مخ و قلب و جهای دیگرش دارد خالی کند توی مخ و قلب و جاهای دیگر من! استاد صلاحی چند هفته بعد از این اقدام از خودگذشتگانه نگاهی به شعرهایم کرد و بعد خطاب به من گفت: «فکر نمی کردم آنقدر زود جواب بده! _منظورش نمک هایی بود که روی اعضاء وجوارحم خالی کرده بود!_ آفرین! ترشی نخوری، یه پخی می شی!» خلاصه طنزنویسی ام را مدیون استاد صلاحی عزیز هستم. خیلی حمایتم کرد و الان هم که نیست پسر خلفش، یاشار خان صلاحی که هم روان شناس است و هم تصویرگر و هم تدوینگر حمایتم می کند! _آن نشریه شوکران هم که گفتم، از الطاف همین آقا یاشار بود!_ دیگه....دیگه اینکه یکبار در جشنواره طنز مرکزآفرینش های ادبی و یکبار هم در جشنواره طنز مکتوب حوزه هنری برگزیده شدم. تازه با علی دایی و گوهر خیراندیش و فرزاد حسنی هم عکس یادگاری گرفته ام؛ دلتان بسوزد... همین دیگه، بسه. فقط اگر خواستید با مزخرافاتم بیشتر آشنا بشوید به وبلاگم، خواجه فاضل طهرانی سر بزنید: http://khajehfazel.blogfa.com
یا علی
بدرود