خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
11 شهریور 1384

دو رکعت نماز شکسته عصر می خوانم قربتا الی الله. الله اکبر.
 
 “سید اکبر واسه شام دعوتمون کرده. می شنوی چی می گم زن؟” مامان از توی آشپزخانه داد زد: “آره. کر که نیستم.” بابا از روی کاناپه نشست روی زمین و آرام گفت: “خدا عالمه.” من هم از روی زمین بلند شدم و روی کاناپه دراز کشیدم. بابا ورق های روزنامه را از توی هم در می آورد و کنار هم روی زمین پهن می کرد. بلند گفت: “راستی دختر سید اکبر چقدر بزرگ شده. عجب خوشگله این دختر. مگه نه. می شنوی چی می گم زن؟”
 
 با سینی چای آمد داخل اتاق. اول برای بابا و بعد برای من چای گرفت. درست توی صورتش نگاه نکردم. نمی خواستم نگاه کنم. می خواستم همان قیافه کودکی اش در ذهنم باشد. دخترک توپول موپولی که روبان آبی به موهایش می بست. موهای سیاهی که وقتی می دوید یا لی لی می کرد در هوا پخش می شد و باز پایین می ریخت. می ریخت روی شانه هایش یا می آمد جلوی صورتش و همانطورکه می دوید یا لی لی می کرد جمعشان می کرد و می ریخت پشت گردنش. این کارش را دوست داشتم. اصلا بخاطر موهایش دوستش داشتم.
 
 “واسه ناهار چی دوست دارید درست کنم، ها؟ می شنوی چی می گم مرد.” بابا لبخندی زد و داد زد: “کر که نیستم.” مامان جواب داد: “خدا عالمه. حالا چی درست کنم؟ حامد، مادر تو چی می گی؟” خنده ام گرفته بود. گفتم: “عدس پلو”
 
 برنج را گذاشت جلوی من. رو کرد به سید اکبر و به ترکی گفت: “ دیگه چیزی نمی خواین.” سید اکبر به بابا و من نگاه کرد. سرهایمان را تکان دادیم. سید اکبر گفت: “ از خانوم ها هم بپرسین.” گارسون رفت طرف میز خانوم ها که آنطرفتر نشسته بودند. لباس سفید پوشیده بود با روسری آبی رنگی که به شیوه استانبولی ها بسته بود. پشت به ما نشسته بود. بلند شد. سرم را پایین انداختم. هم می خواستم ببینمش وهم نمی خواستم. از کنار میزمان رد شد. ندیدم کجا رفت. همین که رفت. بابا به سید اکبر گفت: “مواظب این دختر باش. یهو ندزدنش.” از صحبتهایشان این را فهمیدم. تند صحبت می کردند. بعضی کلمات را اصلا نمی شنیدم.
 
 سمع الله لمن حمده. الله اکبر.
 
 بلند شدم نشستم روی کاناپه. مامان وارد اتاق شد. سینی بزرگی دستش بود. نشست زمین جلوی بابا و گفت: “روزنامه بیشتر پهن کن می خوام عدس پاک کنم.” پوزخندی زد و ادامه داد: “می شنوی چی می گم مرد.” بابا خندید و گفت: “نه نمی شنوم زن.” باز چند ورق روزنامه را برداشت و جلوی مامان پهن کرد. رو به من کرد و گفت: “حامد جان پاشو ناخنگیرو واسم بیار.”
 
 “مگه مامانت نگفته اگه یه بار دیگه ناخنتو بخوری رو انگشتات فلفل می زنه تا وقتی خوردی بسوزی.” دستش را از دهانش بیرون آورد و گفت: “به مامانم چیزی نگی ها وگرنه باهات قهر می کنم.” دوباره انگشتانش را در دهانش کرد و مشغول خوردن ناخنهایش شد.” من روبرویش نشسته بودم و به او زل زده بودم. از اینکه با من قهر کند می ترسیدم. تا حالا با هم قهر نکرده بودیم. گفتم: “با من هیچوقت قهر نکن، خوب” لبخندی زد. بدون آنکه دستش را از دهانش بیرون آورد، گفت :”ما تا قیامت با هم آشتی ایم.”
 
 ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه و قنا عذابا نار
 
 بابا گفت: “این بوی چیه؟” مامان کمی بو کشید و گفت: “ای داد غذام سوخت.” مامان بلند شد و سینی را انداخت بغل بابا. دوید طرف آشپزخانه. بابا عصبانی شد و داد زد: “چیکار می کنی زن” سینی را انداخت روی روزنامه ها. چندتایی از عدس ها ریخت روی صفحات روزنامه.
 
 وقتی بچه بود شش هفتایی لک روی گونه چپش بود. می خواستم ببینم هنوز هم هست یا نه. ولی جرات نمی کردم نگاه کنم. می ترسیدم همان دخترک توپول موپول روبان به سر نباشد. در دل با خودم حرف می زدم: “ اگر همونه پس چرا ناخن هاش رو نمی خوره؟ چرا وقتی می دوه یا لی لی می کنه موهاش روی شونه هاش نمی ریزه؟” باید می دیدمش. مثل خوره افتاده بود به جانم. سید اکبر سیگاری گیراند و گذاشت گوشه لبش. هنوز برنگشته بود. صندلی اش خالی بود. سید اکبر دود را حلقه کرد و داد بیرون.
 
 بخار از توی آشپزخانه زد بیرون. بابا گفت: “چی شد زن؟” مامان جواب داد: “هیچی فقط سوخت. حالا درستش می کنم. اگه ناخن گرفتنت تموم شده اون عدس ها رو پاک کن.” بابا سینی را برداشت و گذاشت روی پایش و شروع کرد به پاک کردن. گفت: “می گم این دختره رو بیا واسه حامد ببریم ایران.” مامان بلند گفت: “نمی شنوم چی می گی. بلندتر بگو.” بابا رو به من گفت: “بعد بهش می گم کره گوش نمی کنه.” به بابا لبخندی زدم. او هم به من چشمکی زد و بلندتر گفت: “می گم دختر سید اکبرو واسه حامد ببریم ایران.” مامان گفت: “مگه ندیدی مهدی به چه فلاکتی افتاد وقتی از اینجا زن گرفت. خوبه رفیق خودته. جلو چشته.” خنده ام گرفته بود. خودشان می بریدند و می دوختند. بابا تکه سنگ کو چکی را از داخل عدس ها در آورد و انداخت روی روزنامه ها.
 
 “حالا باید بندازم خونه چهار” تا خانه چهار را بدون اینکه بسوزد همیشه می گرفت. سنگ را انداخت طرف خانه چهار. رفت توی خانه. لی لی رفت تا خانه. موهای سیاهش با روبان آبی رنگش بالا و پایین می رفتند و روی شانه هایش می ریختند. موهایش را با دست جمع کرد و نگه داشت و پرید خانه هفت و هشت. موها را ریخت پشت گردنش و با یک پا پرید خانه پنج. باز موهایش به هوا رفتند و ریختند روی شانه هایش. روبانش باز شد و آرام آرام افتاد روی خانه چهار. خم شد. هم سنگ را برداشت وهم روبان را.
 
 خم شدم تا قاشق را از زیر میز بردارم. کفشهای آبی رنگی از کنارم گذشتند. قاشق را برداشتم. بلند شدم و به صندلی تکیه زدم. نشسته بود آنجا روی صندلی اش. پشت به ما.
 
 بحول الله و قوته، اقوم و اقعد. سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر.

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: