نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تبت و راغ به سان عدنا
منوچهری دامغانی
«نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا»
بارالها! همه جا رشد نموده، چمنا
دلمان بود که امسال سفر می کردیم
سوی دریای خزر یا که به دشت و دمنا
لیک گفتند همه: وای! مگر خل شده اید؟!
لب ساحل شده پر از سفر مرد و زنا!
بهتر آن است که امسال به جایی نروید
گفت این را پسر گنده ی دایی حسنا
عید ماندیم و نرفتیم سفر اما شد
صاف در داخل تهران، خدایا! دهنا!
کاشکی روی در خانه مان حک بکنم:
نیستم خانه و هستیم کنون در ترنا!
یاد داده پدرم حاج علی (روحش شاد)
بر من ساده و خنگول، چنین فوت و فنا!
زنم اما عصبانی شد و فریاد کشید:
دور کن از سر خود وسوسه ی اهرمنا!
خواستم نعره زنان پاسخ او را بدهم
چون در آمد پس از این حرف کمی کفر منا
لیک ترسیدم از آینده و گفتم: وللش!
بهتر آن است در این عید نگویم سخنا!
لاجرم رفت همه دار و ندارم از جیب
خاک شد بر سر من بی چک و چانه زدنا!
نرخ عیدی شده بسیار گران در امسال
دو هزاری است مظنه نه که پانصد تومنا!
خورده بابای زنم آنقدر از سفره شام
که شده باز همی دکمه اش از پیرهنا!
ای خدا جان مرا از من بدبخت بگیر
بلکه آزاد شود روح پریشان ز تنا
گر نگیری تو خودت جان مرا، مجبورم
نردبانی بخرم با دو سه متری رسنا!
چه کسی گفته که نوروز عزیز است، عزیز؟
جشن نوروز بود خیلی عجیب و خفنا!
چند وقتی است که هی توی دلم می گویم:
ویحک العید که لا منفعت و سود، لنا!!!