برای چند لحظه، سکوت در گوشی مینشیند. کمی بعد، صدای خسته و دلگیر پدر بلند میشود:
- تو را ... در آن خانه .... تنها گذاشته و رفته؟!
بغضم میشکند: بله!
و بلند گریه میکنم:
- پدر ... ده روز است که شایان را ندیدهام.
دیگر چیزی نمیشنوم. فقط میبارم، بلند و با صدا. نجوای پدر، دلم را بیشتر آتش میزند:
- نامرد!
صدای پدر، خیلی پیر و شکسته شده است. یک سال میشود که همدیگر را ندیدهایم. اما انگار، به اندازه قرنها، پیر و تکیده شده است.
- لاله .... لاله من .... نامهات را که خواندهام، مرگ را به چشمانم دیدم. عزیز دلم .... تو در تمام این مدت در غربت، با چنین مردی زندگی میکردی و صدایت درنمیآمد؟! چرا حرفی نمیزدی؟! چرا به من چیزی نمیگفتی؟! چرا این قدر کوتاه آمدی؟!
به سختی لب باز میکنم:
- به خاطر شایان. فقط به خاطر شایان.
سکوت. پدر هیچ نمیگوید. بغضم را به زحمت فرو میخورم و ادامه میدهم: خودم که هیچ وقت لطف و نوازش مادر را ندیدم. همیشه حسرت دیدن و در آغوش کشیدنش را داشتم. هر وقت بچهای، مادرش را صدا میزد، از ته دل میسوختم. دلم میخواست من هم مادری میداشتم تا صدایش میکردم. سرم را در سینهاش میگذاشتم و برایش درد دل میکردم. اما این حسرت ناتمام، برای همیشه بر دلم ماند. نمیخواستم این قصه، برای پسرم هم تکرار شود. نمیخواستم که او هم، بیمادربزرگ شود، و حسرت بیمادری، بر دلش بماند.
پدر هم گریه میکند. این را از طنین نفسهایش میفهمم.
- میفهمم، لاله، میفهمم. حق داشتی، عزیزم. حق داری. اما کار تو، به جایی رسیده که دیگر فقط از خودت نمیگذری. داری به خاطر شایان، مجبور به کارهایی میشوی، که اصل اعتقاداتت را زیر سوال میبرد. دین ما، خط قرمزهایی دارد، که خودت بهتر از من میدانی. هیچ بهانهای برای گذشتن از آنها پذیرفته نیست. حتی عشق مقدس مادرانهای که خدا، در قلبت گذاشته است.
در میان هق هق گریه میگویم: پدر! بگو چه کنم. به خدا، نمیدانم چه باید بکنم. دوراهی سختی است! خیلی سخت؛ خیلی.
پدر، آه پرسوزی میکشد و بغضآلود میگوید: وحید و وهاب که از موضوع خبردار شدند، میخواستند بیایند آنجا. من نگذاشتم. به سختی راضیشان کردم که قدری صبر کنند. من دیگر آفتاب لب بامم، لاله. اگر خواستی برگردی، به خاطر من نیا. به خاطر پسرت هم نمان. فقط رضای کسی را در نظر بگیر، که بیشتر و بهتر از همه، از دل تو و رنجی که میکشی، آگاه است. خودت را به او بسپار. این همه مدت، از غم دوری تو، سوختم و دم نزدم. واقعاً سوختم، لاله. دوری تو، مرا شکست و پیر کرد. اما هیچ نگفتم. نگفتم برگرد. اگر میگفتم، به خاطر خودم و خودخواهیام بود. اما حالا .... حالا میگویم برگرد. چون این بار، به خاطر خود توست.
با کف دست، صورت خیس و مرطوبم را پاک میکنم. این اشکها، انگار تمامی ندارند.
- میدانم، پدر. خودم هم به همین نتیجه رسیدهام. اما میخواستم راهی پیدا کنم، بلکه بتوانم شایان را هم با خودم بیاورم.
پدر قاطع میگوید: محال است بتوانی. امیر، زیرکتر از این حرفهاست. فکر کردهای برای چه یک سال است که نه خودش به ایران آمده، نه گذاشته شما دو تا بیایید؟ او زرنگتر از این است که دم به تله بدهد!
از ته دل مینالد: پس من چه کنم، پدر؟!
- دل بکن، دختر جان، دل بکن. خدا بزرگ است.
همه وجودم میلرزد. مستأصل میگویم: خدا، همیشه بزرگ است. اما این دل کندن نیست، پدر؛ جان کندن است! با این تفاوت که موقع مرگ، آدم یک بار جان میکند، و خلاص. ولی من، تا روزی که زندهام، هر لحظه باید هزار بار جان بکنم؛ هزار بار ....
باز سکوت. باز هق هق بیامان گریه من، باز گریه خاموش و بیصدای پدر. دقایقی بعد، طنین صدای پدر، گرفتهتر و شکستهتر از قبل، به گوش میرسد:
- پس میآیی؟
قلبم تیر میکشد، و امتداد سوزشش، تا مغز استخوانهایم کشیده میشود:
- منتظرم برگردند، تا برای آخرین بار پسرم را ببینم.
پدر با شتاب میگوید: نه! بهتر است حالا بیایی. شایان را ندیده بیا تا دل کندن برایت آسانتر باشد. اگر باز او را ببینی، اسیرش میشوی. نمیتوانی دل بکنی. این طوری بهتر است، لاله. شاید خدا، خودش این شرایط را فراهم کرده، تا راحتتر بیایی.
دوباره میبارم. بلند، پرسوز و از ته دل. انگار که همین لحظه، پای همین تلفن، شایانم را برای همیشه از دست دادهام.
پدر صدایم میکند. سعی میکند آرامم کند. دلداریام میدهد. قربان صدقهام میرود. اما من، ابری هستم که فقط باید ببارم؛ ببارم تا اندکی از دریای توفانی غصههایم کم کنم.
- لاله .... دیشب، برایت تفال زدم به دیوان خواجه. گوش میکنی؟
همه وجودم، یکپارچه لاله گوش میشود، و صدای پدر، در گوشی تلفن میپیچد: گرفته، پرسوز بغضآلود:
«ما چو دادیم دل و دیده به توفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه، ز بنیاد ببر»
هوا تاریک است. سوز سرمای نیمهشب، از لای پنجره به درون میخزد. شوفاژها را خاموش کردهام و حالا، دارم از سرما میلرزم. عقربههای ساعت، عدد سه را نشان میدهند. ساعت پروازم، پنج صبح است. دیگر باید کم کم راه بیفتم. چمدان کوچکم، کنار در ورودی آماده است. بلیت و گذرنامهام هم همینطور. فقط ماندهام من، و این دل پاره پاره که نمیتواند از اتاق شایان جدا شود. در اتاقش راه میروم و اشک میریزم. پتو و بالش کوچکش را در بغل میگیرم و عطر تنش را به برمیکشم. مثل دیوانهها، با تک تک اسباببازیها حرف میزنم و پسرم را به آنها میسپارم.
بامزی، گوشه تخت افتاده و نگاهم میکند: عروسک محبوب شایان! آن را برمیدارم تا داخل ساک دستیام بگذارم. میخواهم یادگاری از شایان با خود ببرم. اما فکر میکنم، پسرم که بیاید، جای خالی من و عروسکش را که ببیند، چقدر غصه میخورد!
بامزی را سر جایش میگذارم. روی پشمهای قهوهایاش دست میکشم و با بغض میگویم: همیشه پیش پسرم بمان!
قاب عکس شایان را از روی دیوار برمیدارم. چشمان درشت و لبهای خندان پسرم، دلم را میلرزاند. عکس را از قاب درمیآورم. آن را میبوسم و داخل کیفم میگذارمش.
عقربه ثانیه شمار، به سرعت باد میچرخد و زمان را پیش میبرد. دیگر وقت زیادی ندارم.
کف اتاق زانو میزنم. دستهایم را رو به آسمان بلند میکنم و میگویم: «خودت شاهد و ناظری که اگر رضای تو نبود، اگر به خاطر تو نبود، هرگز از پاره تنم جدا نمیشدم. اما چه کنم، که بین تو پسرکم، فقط یکی را باید انتخاب کنم. چه آزمون سختی! چه معامله دشواری! اما چه قاضی عادلی! و من، دل خوشم به همین. به این که تو، جای حق نشستهای، و حق این دل پاره و جگر سوخته را، به نیکی ادا میکنی. فقط صبرم بده؛ صبری چون ایوب، تا فراق شایان را تاب بیاورم.»
قطرات بلورین اشک، مثل باران، روی قالیچه کف اتاق میچکد. انگار باری از روی دلم برداشتهاند. سبک شدهام. انگار چیزی در درونم جوانه میزند؛ حسی تازه، که به نام درنمیآید؛ مثل رویش جوانهای از دل خاک سرد و تیره؛ به لطافت باران صبحگاهی و شبنمی که روی گلبرگهای گل بنشیند.
این بار اشک، تمام دلتنگیهای دلم را آب میکند و با خود میبرد. آرام میشوم؛ آرام آرام.
تا فرودگاه، راهی نیست. باران نم نم میبارد، و زیر نور چراغهای روشن امتداد خیابان، در گرگ و میش هوای صبحگاهی، انگار گرد نقرهای رنگی بر زمین میپاشند.
مینشینم کنار پنجره هواپیما. کمربندم را محکم میکنم و سرم را به پشتی بلند میتپد، که انگار، میخواهد قفسه سینهام را از هم بشکافد. چند نفس عمیق میکشم و میکوشم تا ضربان قلبم را آرام کنم. حال بدی دارم. انگار که خواب باشم و کابوس ببینم و نتوانم از خواب بیدار شوم. باور نمیکنم که بدون شایان، در هواپیما نشستهام و دارم برای همیشه، آن خاک را ترک میکنم. حالا پسرم کجاست؟
چشمانم با وحشت، از پنجره کوچک هواپیما، به بیرون، خیره میشود: کجای این شهر، دور از من و بیخبر از حال پریشانم، در خواب ناز فرو رفته است؟ چشمان درشت و سیاهش را بسته، لبهایش را غنچه کرده و زیر لحاف، دست و پای کوچکش را در بغل جمع کرده است؟ شاید دارد خواب میبیند. شاید، خواب دیشب مرا، تکرار میکند: خواب میبیند که در بغل گرفتهامش و در سبزهزاری پر از گل و قاصدک میدوم. او قهقهه میزند. جیغ میکشد و مرا محکمتر میچسبد. من، موهای سیاه و لختش را میبوسم و به دنبال قاصدکی، تمام دشت را یک نفس میدوم.
داغی اشک، به چشمان ملتهبم میدود:
«دیدار به قیامت، پسرم!»
دلم میلرزد. همه وجودم به نرمی یک «آه»، میلرزد و درهم میشکند:
«تا قیامت، چقدر مانده است؟ نه، خدای من! من تاب این همه دوری را ندارم. نکند تا قیامت، دیگر پسرم را نبینم؟!»
به جلو خم میشوم. وحشتزده به اطراف نگاه میکنم. مسافران، همه بیتوجه به من، در جایشان نشستهاند و کمربندها را میبندند. حتی بغل دستیهایم هم حواسشان به من نیست. لب میگزم تا لرزش چانهام را بگیرم. نمیخواهم گریه کنم. نباید گریه کنم؛ آن هم جلو آدمهای سرد و متکبری که دیدن اشک غریبهها، برایشان سرگرم کننده است.
نگاهم را به پنجره میدوزم. حالا ضرباهنگ باران هم تند شده است. بلندگوی هواپیما به صدا درمیآید، و مهماندار، خوش آمد میگوید. با بال روسری، اشک چشمانم را، قبل از آنکه روی گونهها سرازیر شود، میگیرم. بغضم را فرو میخورم و تمام تلاشم را میکنم، تا به خودم مسلط باشم.
حالا صدای خلبان، از بلندگو به گوش میرسد. دست لرزانم را بالا میآورم. عقربه ساعت، درست روی عدد پنج نشسته است.
هواپیما تکان کوچکی میخورد و به نرمی و سبکی نسیم، روی باند میلغزد. تصاویر پشت قاب پنجره، آرام آرام، از پی هم میگذرند.
پیشانی داغم را به خنکای پنجره میچسبانم. هواپیما، آرام از زمین کنده میشود. نرم اوج میگیرد و بالا میرود. زمین، لحظه به لحظه، دور و دورتر میشود. هوا، دیگر روشن شده، و شهر، زیر پای ما گسترده است. نگاهم را به ساختمانها، خیابانها و اتوبانهای شهر میدوزم، که هر لحظه، کوچک و کوچکتر میشوند. راین، از این بالا میدرخشد و در امتداد مسیر پرپیچ و خمش، تا دل کوههای سپیدهپوش، پیش میرود؛ کوههایی که دهکده «گرین گاردن» در دل آنها آرام گرفته است؛ جایی که شایان، در آنجا اسکی میکند و ماهی میگیرد. شاید بهانه مرا هم میگیرد و امیر را کلافه و عصبی میکند. حتماً امیر، سر پسرم فریاد میکشد، و اشک، در چشمان معصوم شایان، حلقه میزند. لبهای کوچکش را جمع میکند و دیگر هیچ نمیگوید.
دلم به هم فشرده میشود. چیزی در درونم میشکند و صد تکه میشود، و هر تکهاش، هزار تکه. دستم را روی دهانم میفشارم، تا هق هق گریهام بلند نشود.
هواپیما، در دل ابرها، بالا و بالاتر میرود. از پشت پرده زلال اشک، تابلو خیالانگیز کودکیهایم را میبینم: خدا را، که از پشت تکه ابرهای سپید و پنبهای، نگاهم میکند. برایم دست تکان میدهد و مهربانی گرم و پرفروغش را بر قلبم میتاباند.
لبخند محوی روی لبهای خشکیدهام مینشیند. آرامش، مثل شهد شیرینی، در رگهای بدنم جریان مییابد. فقط کافی است همیشه یادم باشد، که خدا هست. خدایی هست. خدایی خواهد بود. خدایی که اگر بخواهد، حتی دو خط موازی هم، در بینهایت دور، به هم میرسند!