داستان ها در مجموع هم اندازه هستند، چه در نکته پردازی ها که هریک ویژگی هایی دارند چه درزبان که متاسفانه هر چهار تا، تا حدود زیادی شبیه به هم هستند و گویی یک نفر آن ها را نوشته که این البته مشکل عمدۀ روزگار ماست و تاثیر ژورنالیسم و نخواندن متون اصیل و نیز رواج وبلاگ ها و ... بی تجربگی در هر چهار داستان هم یکسان است. اشکال های فنی نیز در هر چهار داستان مشهود است، اما در هر صورت، حسن همه آنها، سویۀ اجتماعی شان است و نمایشگر گرایش نویسنده های جوان به موضوع های اجتماعی و دردهای ملموس جامعه که از این نظر نیز در یک سطح قرار می گیرند.
صد درجۀ سانتی گراد
می توانست کار خلاقانه ای باشد و با استفاده از زاویه دیدی که خام مانده، داستان پخته ای از کار در آید. رفتار نویسنده با زبان، در حد بازی مانده و تبدیل به جدیتی ساختاری نشده. بیشتر با یک موقعیت دراماتیک طرفیم تا داستانی دراماتیک. با شخصیت ها همراه نمی شویم و با آن ها ارتباط برقرار نمی کنیم. به نظرم طرحی است که می شود روی آن کار کرد به شرط آن که نویسنده تکلیف خود را روشن کند که آیا نگاه سینمایی به موضوع دارد یا نگاه داستانی؟
من فقط بابایم را می خواهم
منطق محتوایی داستان مشکل دارد. درست اطلاعات نمی دهد که پدر واقعا چکاره است. از او جز رفتاری غیر اخلاقی نمی بینیم. هم اعلامیه های رقیبش را می کند و بی آن که بدانیم چرا با او لج است، هم همسر زحمتکشش را کتک می زند. حالا این ها مهم نیست. بحث اصلی روی زاویه دید است. پسر چند ساله است؟
اطلاعات داستان می گوید دبستانی است، اما پرداخت داستان جز در بعضی جاها او را به جهت انسجام مطلبی که ارائه می دهد، در حد یک راهنمایی معرفی می کند. اگر به نکات فنی داستان و اشکال های محتوایی اش (انگیزه های رفتاری پدر و چرایی عملکرد او) پرداخته شود، و نیز حد و حدود زاویه دید رعایت شود، داستان قابل قبولی از کار در خواهد آمد. این مشکل هم باید در رعایت سن وسال راوی حل شود، هم در زبان اتفاق بیفتد.
رفیق
به نظرم موضوع خوبی است که در یک پرداخت درست می تواند تاثیر گذار باشد. مطلب در حد طرح باقی مانده و قوام یک داستان را پیدا نکرده. زبان نیز ضعیف است. از زیبایی های آن، بازی با اول اسم شهدا و به ترکیب های کلامی مطابق با شان آن ها رسیدن است.
بنین
این داستان به دلایل زیر بر سه داستان دیگر می چربد: توانسته از باورها و اعتقادات دینی خوب استفاده کند و توسع و عمق آن را در فرهنگ ملی نمایش دهد و آن را فراتر از آیین های مختلف نشان دهد و یک ریشگی همۀ ادیان الهی را نمایان سازد و نیز نیاز انسان ها را در هر کیش و آیینی به حضور ماورا در زندگی مادی.
ساده و تاثیر گذار است و این نکتۀ بسیار مهمی است که غالبا مغفول می ماند. این که ما با داستان نویسی آیا در پی تاثیر گذاری هستیم یا نه؟ هر که بگوید نه، مزخرف گفته است. اصلا به کار گیری تکنیک یعنی همین.
همین که دخترک را در پایان رها می کند و با توجه به چیده مانی که صورت داده، شفای او را به تخیل خود ما وامی گذارد، از رفتار درست داستان نویس در استفاده از تکنیک خبر می دهد.
البته من نحوۀ ورود به داستان و خروج از آن را نپسندیدم. به نظرم طرح می تواند بسیار منسجم تر از این باشد، اما در هر صورت داستان قابل قبولی است و من این یکی را به عنوان داستان اول بر می گزینم.