خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
16 دی 1387
رخساره ثابتی
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
داستان کوتاه کوتاه
5 دی 1387
سهیلا راجی كاشانی
30 آذر 1387
14 آذر 1387
27 مهر 1387
سیامک احمدی
داستان دنباله دار
9 دی 1387
18 آذر 1387
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
11 دی 1387
مهدی نورمحمدزاده
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
کارگاه
8 دی 1387
مریم بیطرف
21 آذر 1387
هانیه عالی نژاد
14 آبان 1387
ندا پیروی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
8 مرداد 1387

در اینکه ما ملتی هستیم مرده پرست هیچ شکی نیست، اما بگذارید کمی مساله را برایتان روشن تر کنم: همه می دانیم پریدن بین جمله های هر کسی قبل از تمام شدنش به معنی دست بردن به هدف گوینده است. باید بگذاریم جمله به پایان برسد و نقطه سر خط آن گذاشته شود و بعد ما حرف و نظرمان را بگوییم. «مرگ نقطه ای است بر پایان جمله زندگی!» بگذاریم این انسان هر چقدر هم خواست تقلا کند و بعد از این نقطه شروع کنیم به کف زدن و صحبت درباره او.

و  تو ای که حالا تازه به جمع پیوستی صدای نادر ابراهیمی را مسلما نمی توانی تشخیص بدهی. می دهی؟ حالا شاید ادعا کنی کمی با آثارش آشنا هستی اما مسلما قدرت تمیز دادن بین صدای او را با دیگران نداشته ای.تو فقط تازه به جمعی پیوستی که از قضا جوان ترین آنها شاید به حساب می آیی و شاید هم مهمان ناخوانده این جمع.نمی توانی خودت را کنترل کنی و جذب صدا می شوی.صدایی مردانه با تحکمی خاص:من در واقع هیچ بویی از فروتنی نبرده ام،بچه پر رویی بودم که تن به فروتنی نمی دادم.انسانم،درخت نیستم که با بارور شدن کمرم خم شود تا افتادگی پیشه کنم.

و تازه اینجاست که سیستم صدای سالن برای لحظاتی از کار می افتد و تو هم مجبوری دکمه stop  ضبط صوتت را بزنی تا ماندگاری صدا را برای خودت رقم بزنی.
بعد از سرود میهنت مراسم کم کم حالت جدی به خود می گیرد،مهمانان می آیند و هر کس در جای خودش قرار می گیرد.عکاسان پای سن و خبرنگاران در نقطه ای نزدیک به سن.ردیف اول از همان ابتدا پر بود و جایی باقی  نبود.جمع حاضر کمی با هارمونی مراسمی از این دست فرق دارند.در طرفی روحانیون ملبس و در گوشه ای پیرمندان و پیرزنانی که کهولت سنشان و بیشتر آمدنشان به اینجا برای هر کسی سوال و جالب توجه می نمود!
بر روی بروشوری که در ابتدای ورود برای خود از روی میز برداشتی حک کرده اند: شنبه 5 مرداد ساعت 30/17، بزرگداشت مرحوم استاد «نادر ابراهیمی» با حضور شاگردان و علاقه مندان آثار و شخصیت ایشان.مکان تالار مهر حوزه هنری.و تو ناخود آگاه نگاهت سر می خورد به تصویر روی جلد و هیبت آن بخواهی نخواهی کمی تو را می گیرد!مردی سیبیلو با نگاهی نافذ که جلوی تصو یرش یادداشتی را با خط ریز نوشته اند که تو نمی توانی بخوانی،چون صدایی تو را به خودت می آورد و باید دکمه record ضبط ات را دوباره فشار دهی:
 برای من نوشتن چیزی جز درد نیست.باور کنید.همیشه از این درد فرار کرده ام،چون از این لحظه بسیار می ترسم.پای تلویزیون می نشینم،به جنگل و کوه می روم و خلاصه به هر آنچه که فکر بکنید دست می زنم تا به این کار دست نزنم!اما همه این فشارها جمع می شود و یکباره محکوم بودن من به نوشتن صادر می شود.می پرسید چرا از نوشتن می ترسم؟سادست،من آثارم را تا 15 بار پاکنویس می کنم بدون اینکه حتی یک کلمه را هم با کلمه ای دیگر جایگزین کنم و همانطور عبارات دست نخورده باقی می ماند...چه کار طاقت فرسایی...
روی پرده سالن تصویر ابراهیمی به همراه جمعی از شاگردانش که دور میزی نشسته بودند به چشم می خورد.او داشت این حرف ها را برای طلاب حوزه علمیه قم در سال 62 می زد.
تصاویر قطع می شود و مجری مراسم_علیرضا زهادی_ به مهمانان خیر مقدم عرض می کند و از این دست تعارفات معمول.بعد به عنوان شروع از هدایت الله بهبودی دعوت می کند تا برای ایراد سخنرانی به بالای سن بیاید.
روی سن میزی چهار نفره قرار دارد و چند لوح یادبود که به صورت عمودی آن طرف تر چیده شده بودند و آنقدر دور هستند که تو از خواندن روی آنها به کل منصرف شوی!
زهادی:آقای بهبودی ما 10 دقیقه در خدمت شما هستیم!
بهبودی:من در قواره ای نیستم که بخواهم برای استاد حرف بزنم.احتمالا ملاحظات صنفی باعث شده که من الان به عنوان اولین فرد بخواهم برخی یادداشت هایم پیرامون رمان «سه دیدار» استاد ابراهیمی را برایتان بخوانم:روزی حجت الاسلام زم_رئیس وقت حوزه هنری_به من تلفن زد و گفت مسئولان از رمانی که ابراهیمی درباره ملاصدرا نوشته است خوششان آمده و خواهان همکاری بیشتری با این عزیز می باشند.من هم بنا به مسئولیتی که آن زمان داشتم به آقای ابراهیمی پیشنهاد دادم کار جدیدشان در رابطه با میرداماد را به زمان دیگری محول کنند و ایده ای که پیرامون امام خمینی در سر داشتند و قرار بود بعدها بنویسند را جایگزین آن کنند.ایشان هم از این پیشنهاد استقبال کرد و قرار شد هر درخواستی که در این رابطه داشتند را به ما بگویند.
بهبودی خاطر نشان ساخت:ما بنا به مسئولیتی که در حوزه داشتیم 5 روز بعد لیستی بلند بالا از ابراهیمی تحویل گرفتیم که او برای این اثرش نیاز به آنها داشت،این لیست شامل اطلاعاتی درباره نزدیکان و دوستان امام و مشاغل او و...می شد.برای منی که در آن زمان جوانی بیش نبودم نگاه ظریف و نکته بین ابراهیمی خیلی جالب بود.او پشتکاری مثال زدنی داشت،چون گاهی اوقات ارتفاع کتاب هایی که ما به در خانه ایشان می فرستادیم بیش از یک متر بود و او امکان نداشت یکی از این کتاب ها را بدون خواندن کنار بگذارد.من فکر می کنم جسارت نباشد که بگوییم ابراهیمی از عجایب ادبیات ما بود!
بهبودی ادامه داد:روزی با هم تصمیم گرفتیم به منزل امام در شهر خمین برویم.او در محیط زندگی امام دشتی را به نام «دشت زرد» دید که بسیار مورد توجهش قرار گرفت و مبنای یک فصل از رمانش شد.او در آنجا به فضاها نگاه نمی کرد بلکه همه فضاها و حس ها را درونش می ریخت تا بعد از آن در کارش استفاده کند.در عرف کاری ما این همه جدیت برای رمانی سفارشی کمتر وجود دارد ولی ابراهیمی با جدیت وتلاش اثرش را دنبال می کرد و این متمایز بودنش را گوشزد می کرد.ما وقتی جلد اول رمان را ورق زدیم (دست نوشته)یک کلمه خط خوردگی را نتوانستیم پیدا کنیم.همین جمله ای که لحظات گذشته قبل از شروع مراسم مبنی بر 15 بار پاکنویس بدون یک جابجایی از ایشان شنیدیم عینا برای من نمود عینی داشت.من خودم خیلی دوست داشتم مانند او در کار باشم ولی این کار بسیار برایم سخت و دور از دسترس بود.
وی در ادامه گفت که می خواهد نسخه دست نویس رمان «سه دیدار» را به همسر ابراهیمی_فرزانه منصوری_ تقدیم کند:فلاش های پیاپی عکاسان ثبت می کرد لحظه ای را که همسر ابراهیمی کتاب شوهرش را در آغوش می گیرد،گویی که طفلی را در آغوش دارد،او را بو می کند و با این کار انگار تمام خاطراتش با او را به یاد می اورد؛ خبرنگاران هم نباید نسبت به اشکی که گوشه چشم این زن جمع شد و البته هرگز نریخت بی تفاوت باشند!
اگر تذکر زهادی مبنی بر پخش نوارهای سخنرانی استاد در آینده نبود شک نکنید که باید همه آن ها را ضبط می کردیم و متقابلا اینجا برایتان می گذاشتیم اما حالا فقط مجبوریم بنویسیم :دوباره تکه هایی از جلسات استاد با شاگردانش به تصویر کشیده شد...
زهادی:دعوت می کنیم از حاج آقا علی اکبر سیادتی(زندانی سیاسی قبل از انقلاب)دوست و از علاقه مندان به استاد برای ایراد سخنرانی،ضمن اینکه حاج آقا 10 دقیقه ای در خدمت شما هستیم!
علی اکبر سیادتی: من متهم ردیف اول تدریس فیلم نامه برای دعوت از نادر ابراهیمی هستم.برای این کار استخاره کردم.نمی تونم آیه ای را که آن زمان آمد را بخوانم اما تاویلش این بود:ای کسانی که اهل مطالعه و تحقیقید...
و سیادتی گفت که بدون استخاره هم می دانستم ابراهیمی یک مسلمان بزرگ بود،هر چند که عده ای می گفتند تو چطور او را برای تدریس به حوزه علمیه می بری و من را محکوم کردند به هزار چیز ناروا.یکی از همین افراد محسن مخملباف بود!حالا فقط من از شما یک سوال دارم:ابراهیمی منحرف شد از مسیر اسلام یا مخملباف؟!
سیادتی همچنین به بیان خاطره ای شیرین با استاد ابراهیمی نیز پرداخت:در زمان قبل از انقلاب هر که می خواست بگوید من شاعر یا نویسنده هستم باید خودش را به مارکسیسم،کمونیسم و خلاصه هر کدام از این ایسم ها متصل می ساخت!اما جالب اینجاست که در همان زمان ها ابراهیمی در ابتدای کارهایش حدیث و آیه های قرآنی می آورد که نشان از دل و جرات او داشت.
وی در ادامه به ذکر خاطره ای از ابراهیمی پرداخت:من در دورانی که در زندان «قزل قلعه» قبل از انقلاب بودم با چند دانشجوی تئاتری روبرو شدم که آن زمان به علت همین فعالیت ها یشان دستگیر شده بودند.یکی از این زندانیان یک روز برایش در ملاقاتش کتابی را هدیه آوردند.او هم به من که علاقه مند به مطالعه بودم این کتاب را هدیه کرد تا من نیز بخوانمش.جالب اینجا بود که اسم این کتاب «آرش در قلمرو تردید» اثر ابراهیمی بود که شدت تاثیر کلام او را در تمام اقشار جامعه خاطر نشان می ساخت.

 

 

نوبتی هم که بود نوبت به بهروز دولت آبادی نوازنده تار و موسیقی فیلم های ابراهیمی بود تا پا به سن بگذارد:نادر یک عاشق به تمام معنا بود.نه یک عاشق مجازی.او عاشق وطن بود،سراپا ذوق بود.ما وقتی برای ساخت موسیقی فیلمش با او به طبیعت می رفتیم تماما به فیلم نامه ای که او نوشته بود ایمان می آوردیم.من همه آن آهنگ ها را از نگاه و نوشته های ابراهیمی استخراج کردم،چرا که این اثر خودش برای من موسیقی بود و من الآن هم که موسیقی تدریس می کنم به عشق آن سالها فقط موسیقی ایرانی تدریس می کنم و همینجا از مسئولین می خواهم که این موسیقی را که همه چیز ما را در این هنر تشکیل می دهد دوباره احیا کنند.
دولت آبادی در پایان صحبت هایش به اجرای بخشی از موسیقی زنده «آتش بدون دود» پرداخت که همه حاضران را به فضاهایی برد که باید می برد.فضای سینمایی نادر و زنده کردن خاطرات سریال «آتش بدون دود».
ردیف اول صندلی های سالن پر بود از اطرافیان نزدیک ابراهیمی،یعنی همسر،دختر و ....شاید منظور زهادی از خواندن گوشه ای از وصیت نامه ابراهیمی نوعی تذکر شفاهی به ردیف اولی ها بود:«مراسم من را با اشک و آه همراه نکنید...!»
عزیز الله حای مشهدی نویسنده،منتقد و مدرس سینما معلوم بود از مدت ها پیش منتظر چنین فرصتی بود تا درباره استادش سفره دلش را باز کند و به هیچ صراطی نیز مستقیم نبود تا بیشتر از وقت پیش بینی شده اش حرف نزند:من در عجبم چرا کسی در این مراسم از اخلاق مداری نادر حرف نمی زند.آشکارا می گویم که نادر از اخلاق مدارترین هنرمندان ما قبل و بعد از انقلاب بود.او برای شروع هر فعالیت سینمایی اش مرام نامه ای را تهیه می کرد که بازیگران و دست اندرکاران برای همکاری با او باید به آن پایبند می شدند و اگر غیر از آن می شد،باید قید همکاری با او را می زدند.

وی تصریح کرد:نادر می توانست یک روحانی باشد اگر صرفا لباس روحانیت نمی پوشید! چرا که به شدت به سالم بودن فضای کاری اش اعتقاد داشت و با کسانی که می خواستند فضای کار او را مسموم کنند برخورد می کرد.او گاهی اوقات به خاطر سالم ماندن این فضا از همسر و دخترش که ادعایی هم در بازیگری نداشتند استفاده می کرد، هر چند که آنها هم الحق و الانصاف از عهده آن به خوبی بر می آمدند.

حاجی مشهدی در ادامه صحبت هایش پیرامون نادر ابراهیمی به بیان خاطراتی با او پرداخت و در ادامه گفت: نادر سرو بود،پیچک نبود!به همین دلیل شعری را آماده کردم که با صحبت هایی که شد،قرار است با همکاری دوستان در سالگرد نادر با استفاده از آن نماهنگی بسازیم.
حاجی مشهدی سپس سندی تصویری از حرف هایش مبنی بر پایبندی ابراهیمی به اصول اخلاقی ارائه داد که در آن استادش به علت بد حجابی یکی از بازیگرانش،چطور مجبور شد او را اخراج کند و البته کل مبلغ قرارداد کاری با او را بپردازد!
مجری مراسم_علیرضا زهادی_که سعی داشت نهایت استفاده را از حضور حسن بنیانیان رئیس حوزه هنری بکند مدام از تاسیس بنیاد ابراهیمی و موزه ابراهیمی دم می زد و دوست داشت که تمامی نهادها در این امر او و سایر اعضای کانون هنرمندان رواق_شاگردان استاد_ را یاری کنند.
در ادامه این مراسم تنی چند از دوستان و همکاران نادر نیز به بالای سن آمدند و یکی از نزدیکان او نیز دوباره شعری را در مدح نادر خواند،اما چون همه آنها از خوبی و صفات پسندیده استاد صحبت می کردند ترسیدیم متهم شویم به مرده پرستی،هر چند که خود ابراهیمی در اولین پاراگراف این گزارش جوابمان را داده است،و تصمیم گرفتیم که آنها را از این سطور حذف کنیم.تنها یکی از این اشخاص بود که نمی شد بهیچ طریق ازش گذر کرد که آن هم روحانی بود که سرتاسر مراسم درست ردیف جلوی ما نشسته بود و اتفاقا بسیار خوش خنده بود!
وی یکی از شاگردان طلبه ی نادر ابراهیمی در سال 62 با نام ابوالقاسم نادری بود که سخنانش را با خواندن چند بیتی از شعری که در زمان حیات ابراهیمی نیز خوانده بود شروع کرد و در ادامه گفت:نادر قرار بود برای حوزه ای ها کلاس داستان نویسی برگزار کند.این کلاس ها سر ساعت 8 صبح برگزار می شد،اما نکته جالب اینجا بود که نادر با اینکه از تهران به قم می آمد،زودتر از ما سرکلاس حاضر می شد و اکثرا خود ایشان ما را از خواب بیدار می کرد!و بعد خودش به طنز بهمان سرکوفت می زد:ابوالقاسم!حالا من مسلمونم یا شما؟!بابا چرا می زنید زیر قولتون؟آدم قرا می ذاره بعد خودش می گیره می خوابه!

وی پایان صحبت هایش را به متنی اختصاص داد که در نوع خود جالب و حائز ویژگی هایی خاص بود:این کاغذ درست برای همان سال هاست_یعنی چیزی بیشتر از بیست سال پیش_و درست خط خوردگی هایی در آن دیده می شود از سوی استادم ابراهیمی است.
او گفت که من آن موقع این مطلب طنز را برا ی ایشان خواندم که غلط هایی داشت و الان هم دوست دارم این متن را درست با همان غلط های آن زمان بخوانم تا یاد ان زمان ها بیفتم و شروع کرد به خواندن.متن پر بود از درشت گویی و اصطلاحات سینمایی که اصلا در داستان نویسی متداول نبود اما تا دلتان بخواهد از ذوق سرشار بود...
نادری که به شدت احساسی شده بود با پایان گرفتن متن با بالا بردن تن صدایش،گویی که از بلند گویی کسی را صدا می زند،بریده بریده فریاد می زد:«برای بابا...سیبیلو...نادر...ابراهیمی...»
گویی مراسم به پایان رسیده بود و مجری داشت برای چندمین بار از همه برای حضورشان در این جلسه تشکر می کرد که دوباره پرده سالن شروع کرد به نمایش تصاویری از ابراهیمی.این بار لوح های تقدیر و یادبودی که در سراسر 73 سالی که او زیسته و حالا گوشه ای از سن را زینت بخش کرده، نوبتشان شده بود که نمایش داده شوند.گویی که آلبوم افتخارات نادر ابراهیمی را ورق می زنیم...
مراسم که به پایان رسید و صندلی ها خالی شدند تازه وقت کردیم به بروشور دوباره نگاه بیاندازیم و یادداشت روی آن را با دقت بخوانیم:

به یاد آقای نویسنده که عاشقانه آغاز کرد و عاشقانه به قله رسید و عاشقانه آرام شد.
اکنون او در پناه حقیقت در بیرون از مرزهای وجودی من و ما به تجربه ای دیگر عشق می ورزد.
بار دیگر گردهم می اییم،تا بار دیگر نویسنده ای را که دوست می داریم به سایه سار کوچه باغ خاطره هایمان مهمان کنیم.
 

نظرات

اینجا آلاچیقی از احساس چیده شده گویا... ای کاش هنرمندان ما هرچه زودتر بمیرند تا ما بهتر بشناسیمشان...دعایی ست که فقط بر زبان نمی آوریم گویا...

24 مرداد 1387 ساعت 01:31 | رویا |  بدون email | بدون آدرس وب

مرده پرستیم و خیلی زود هم یادمان می رود...

19 مرداد 1387 ساعت 20:33 | حانیه |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام جالبه این مراسم بازتابی در رسانه ها نداشت!در حق ابراهیمی به نظرم...بگذریم. کدوم نویسنده؟ کدوم عاشق؟ کدوم سایه سار باغ خاطره؟ همه اینا بعد چند روز میشه...بازم بگذریم. کدوم تا سالها جاش خالیه...هنوز هزارتا مثل ابراهیمی تو ایران هست که موندیم بمیرن تا ما تازه... به قول خودش ما ملت مرده پرستی هستیم و الحق و الانصاف که هستیم... مرسی از این سطور...

13 مرداد 1387 ساعت 11:53 | ر.نیک نام |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظر منم ابراهیمی تا سالها جایش خالیست. تشکر از گزارش خوبتان.

12 مرداد 1387 ساعت 23:38 | 123 |  بدون email | بدون آدرس وب

yadash gerami.jaye ebrahimi bedone shak ta salha khalist. daste shoma dard nakone louham kam kam dare bar na mehaye khobio pide mikone.gozareshaye khobi inja mishe peyda kard.

9 مرداد 1387 ساعت 00:10 | siadati56 |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: