خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
16 دی 1387
رخساره ثابتی
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
داستان کوتاه کوتاه
5 دی 1387
سهیلا راجی كاشانی
30 آذر 1387
14 آذر 1387
27 مهر 1387
سیامک احمدی
داستان دنباله دار
9 دی 1387
18 آذر 1387
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
11 دی 1387
مهدی نورمحمدزاده
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
کارگاه
8 دی 1387
مریم بیطرف
21 آذر 1387
هانیه عالی نژاد
14 آبان 1387
ندا پیروی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
16 مهر 1387

چنانچه تمایل دارید می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

 

 

انگار دارد می نوازد. انگار با مضرابها رفیق است،مدتها! انگار با دقت تمام سنتور را کوک کرده و پشت دستگاه،همان جای همیشگی،کنج اتاق مطالعه،نشسته.
«...جمال خان...پیرمرد!قطعه ششم...همونی که می پسندی...خودتو رها کن گوشه دلم...»
روی تخت نیم خیز می شود و چشمان خواب آلود و سردش را دورتادور اتاق می چرخاند.صدایی از ته گلویش تا فضای دهان شنیده می شود که خودش به زور می شنود.
- فریبا!
نگاه مبهوت و خیسش می چسبد به تقویم رومیزی.دست دراز می کند و لرزلرزان ورقها را به عقب برمی گرداند.
- ف...فریبا؟!
انگشت اشاره اش که «سه شنبه- 17 مهر» را قایم کرده تندوتند می پرد و رعشه ای به جان تمام انگشتان و بعد دست و بعد مچ دستش می افتد.مأیوسانه انگشتش را روی «سه شنبه-17مهر» می کشاند.
-فریبا خانوم...
دستش بی اختیار به تقویم کوبیده می شود و تقویم پشت میز سقوط می کند.«فریبا خانوم» از توی قاب چوبی روی میز به او لبخند می زند. قاب را میان دستانش می گیرد و تا جلوی چشمهای خیسش بالا می آورد.
«صبحت بخیر پیرمرد»
با دست چپ نوار سیاه گوشه قاب را پنهان می کند.اشکها شروع می کنند به سریدن.
«چته پیرمرد؟مگه نگفتی غصه چین و چروک صورتو زیاد می کنه؟...»
- نَ دِئیم؟ سن هارداسن...پَ نیا بوجور منی تک ویل لَ دین1؟!
می خواهد گریه نکند.می خواهد حتی توی سکوت عمیقی که حالا تمام خانه را تسخیر کرده هم صدایی از شکسته شدن بغض یک مرد نشنود. قاب را روی زانوانش می خواباند و صورت فریبا را نوازش می کند.چشمها را می بندد و زیر لب زمزمه می کند.
- یاریم گِدیپ...تَک...گالمیشام...2
...انگار دارد می نوازد...انگار با مضرابها رفیق است...دست دراز می کند...انگشتهای خنکش...
«ببین ببین!بو نَ وضع دی باشووا دئونوم3؟...این موهای یه دست خاکستری نازونوازش نمی خوان؟...به خیالت فقط جوونا باید به سرووضعشون برسن...های های های...»
_ یک ماه...فریبا خانوم...یک ماهه!
از روی تخت بلند می شود و سلانه سلانه به طرف کمد لباس می رود.دست دراز می کند تا در کمد را باز کند اما دستش توی هوا می خشکد و بی حرکت جلوی کمد می ایستد.
«جمال! یک ماهه سری بهم نزدی ها...سنگ مزارم هنوز از بارون هفته پیش گِل و شُلی شده»
صدای فریبا را نمی شنود.از اتاق خارج می شود و نگاه جستجوگرش را در اطراف می گرداند....با دقت تمام،سنتور را کوک کرده و پشت دستگاه، همان جای همیشگی،کنج اتاق مطالعه...لبخند شعف آلودی روی لبهایش جان می گیرد...خط نامرئی صدا را دنبال می کند.
- گلدین...گلدین اورییم پاراسی4؟...
ساز خاموش می شود.انگشتانش که برای چرخاندن دستگیره ی در بالا آمده اند در هوا می خشکند.
- های فریبا!
صداهایی شنیده می شود.دست روی دست فریبا می گذارد و هر دو با هم در را باز می کنند.
«...کریم...سولماز...مجتبی...بیایین بیایین...مامانی داره واسه بابا سنتور می زنه...»
فریبا می زند زیر خنده. او هم- خیره به صندلی خالی- می خندد.
«...خودتونو لوس نکنین!آقاتون قول سوریه داده اگه براش بزنم...»
«ای بابا...ما که همینجوری ام قولشو داده بودیم...»
 بالای سر دستگاه می ایستد. قاب مضرابها را باز و آنها را به سمت فریبا دراز می کند.
-...سیب زمینی استانبولی...پیاز شیرین...خیار سالادی...گوجه فرنگی...سیب زمینی...
صدای گوشخراش سیب زمینی پیازی نمی گذارد صدای فریبا را واضح بشنود.
- های فریبا!
 مضطربانه سربرمی گرداند. چشمهای دودوزن خاکستری اش به طرز غریبی اتاق را دور دور می زند.رعشه دستی که مضرابها را گرفته اند دوباره شروع می شود.
- ف...
نگاهش روی در بسته منجمد می شود. خودش را گم می کند.با دستپاچگی مضرابها را روی دستگاه می گذارد و بی حرکت سرجایش می ایستد.نگاهش را می جنباند تا فریبا را پیدا کند...
- امشب ای ساقی خمار اندر خمار افتاده ایم...باده افزون کن که ما...
اتاق می خواهد دور سرش دور بزند.دست دراز می کند تا شاید دست فریبا توی دستش بخوابد.
-...از...چشم یار افتاده ایم...
کنترلش را از دست می دهد و نیم تنه اش به تن دستگاه کوبیده می شود.دینگ...دینگ...دنگ...مضرابها از زیر سمیهای سنتور سر می خورند و نقش زمین می شوند.دینگ...دنگ...شل تر از هروقت دیگر سنتور را بغل می کند و آرام آرام با حالتی دردناک همانطور که سنتور را میان بازوانش گرفته،عقب عقب،به سمت در می رود.
- می خوام چیکار وقتی تو نیستی؟ دیگه بشینم به پای این ساز بسوزم؟...این پیرمرد دیگه تو هیچ دسگاهی سر حال نمی یاد...مضراب ها هم مث صاحبشون شدن غریب و تنها...بچه هاش یه ور...نوه هاش یه ور...خانوم خونه کجاس فریبا خانوم؟!نه همدمی...می دونی چن وخته کسی برام فال حافظ نگرفته؟...چن وخته مربای پوس پرتقال نخوردم؟...چن وخته...چن وخته چی...بو زیندَگی دَردَ دَیَن دوی...اِشیدیسَن5؟
با قدمهایی بزرگ پا به حیاط می گذارد. سربالا می گیرد و خورشید را تماشا می کند.اشعه های خورشید-انگار که به بازی گرفته باشندش- او را می چرخانند.دستش را به پله نردبان چوبی ای که سمت چپش ایستاده می گیراند و یک بار تمام ، سرتاپای آن را تماشا می کند.
- دیگه این نردبون به چه دردم می خوره...پله هاشم مثل من...پوسیدن خانم...
گیوه های پاشنه خوابیده اش را می کَند و محتاطانه از نردبان بالا می رود.دامن فیرزوه ای فریبا لب بام چینی می خورد و محو می شود. حریصانه تنش را بالاتر می کشاند.سیمهای سنتور به سینه ملتهبش برخورد می کنند و صدای دنگ دنگشان پوست تنش را غلغلک می دهد. کف بام،کفترها بق بقو کنان،به محض ظاهرشدن او می هراسند و به سمت کولر انتهای بام هجوم می برند. لب بام می ایستد.نگاهی به خودش می کند.به نفس نفس افتاده.داغ و بیقرار فقط خودش را تماشا می کند.زیر چشمی مراقب است تا مبادا دامن فیروزه فریبا برود و او نبیندش؛ حرارت کف بام افتاده به جانش ولی عرق تنش سرد شده و دانه های درشت عرق سرورویش را پرکرده اند.کشان کشان خودش را تا لب بام می برد. خشمگینانه سنتور را بالای سرش می گیرد و به سنگفرش حیاط زل می زند.سیمها ناله می کنند...نزدیکتر می ایستد.
- ن...نترس فریبا خانوم...!
پای راستش را لب بام ستون می کند.سنتور را یک وری بغل می گیرد و دوباره به سنگفرش حیاط زل می زند.نسیمی می آید و دست می اندازد دور کمرش،گرمی نسیم تن به پوستش می کشد.سرش گیج می خورد...
- اینجایی فریبا خانوم؟...
چشم می گرداند.به سنگ چینهای دور باغچه براق می شود و اراده می کند...
- سرم...بخوره...اونجا...فریبا خانوم می یاد...بغلم می کنه وُ...می بردم...با...با...دامنِ فیروزه ایش...فریبا خانوم...فریبای من...پاره دلم...ف...ری...
- چیزی گم کردین؟...
- ....!
- حاج آقا...!
- ف...ری...باااا!
- حاج آقاااا...مراقب باشین...
 گیج و بی هوا چشمهای نیمه بازش را بازتر می کند و دنبال فریبا می گردد.
- سلام...!
- فریبا؟
- اون بالا خطرناکه...اگه چیزی گم کردین بگین بیام براتون پیداش کنم...افتاده تو باغچه؟
سنتور از میان دستانش سر می خورد و صدای جیغ دخترانه ای با برخورد دستگاه به سنگچین های باغچه یکی می شود.سوز بدی مشت می اندازد توی کمرش.
- وای ی ی...سنتورتون...
 یک وری لب بام می افتد و می زند زیر گریه.
- حاج آقااا...حالتون خوبه؟...!
-  یا وفا خود نبود در عالم...یا مگر کس در این زمانه نکرد...
- ...حاج آقاااا!
دامن فیروزه ای فریبا صورتش را ناز می کند و از نرده ها پایین می رود. تن نزارش را می تکاند و.چارزانو به طرف نردبان می رود.
- آپااااار منی...آپاااار6!
سرمی گرداند واز لبه بام به لاشه سنتور نگاه می کند.یکی یکی شوری اشکهایش را مزمزه می کند و لبی تر. صدای تیز دخترانه ای گوشش را پر می کند.
- بُلَن نشین حاج آقاااا...سرتون گیج رفت نه؟
 نفس عمیق سوزناکی می کشد و سرش را یک وری روی شانه رها می کند.
- دیگه نمی شه درستش کنین؟
با نوک انگشتهایش به جناغ سینه اش می کشد و ناله کوتاهی سر می دهد.
- نه دیگه..!
هیکل کوچک آبی پوشی آنسوی دیوار،توی حیاط خانه- لب حوض همسایه- ظاهر می شود.  گردن راست می کند تا صاحب صدا را ببیند.اول از همه یک جفت چشم دودوزن نگران می خورد به چشمهایش.انگشتهای باریک و استخوانی دختر گوشه لبش وول می خورند و لبش را می چلانند. یک بار دیگر به لاشه سنتور نگاه می کند.
- من یه جایی می شناسم که ساز تعمیر می کنه...فکر کنم سنتور هم تعمیر می کنه...آره...تعمیر می کنه...یادمه...بابابزرگ برده بودش اونجا سنتورش رو!
- نمی دونم...مهم نیس...شاید...دیگه...نزنم...
- ...غصه نخورین...سنتورتون درست میشه
دختر این را می گوید و به طرف ایوان خانه می دود و بعد بچه به بغل دوباره لب حوض می ایستد.گردنش را طوری مایل می کند تا بتواند رفتن و آمدن دختر را تماشا کند.دامن چین دار دختر هم مثل دامن فیروزه فریبا لب حوض تاب می خورد.  دستی به سینه می کشد و سعی می کند شماره نفسهایش را تنظیم کند.دختر، بچه را توی بغلش جابجا می کند و شال صورتی اش را می کشد جلو تا روی طره هایش.
- الآن بهترین؟
لبخند مرده ای لبهایش را باریک می کند.دلش ضعف می کند از این احوالپرسی.دلش برای دلسوزی های فریبا تنگ شده.
- به...ترم!
- اون بالا چیکار می کردین...؟
 در خود فرو می رود و چشمهایش را می بندد.می خواهد اعتراف کند که بمیرد بهتر است. می خواهد دامن فیروزه ای فریبا را پیدا کند و کفن کند دور تنش...
- ایششش...ساکت شو دیگه...مهرانگیز خانوم الهه رو سپرده به من تا آبتنی کنه...
 گردنش را کج و او را تماشا می کند.ایش گفتنش اندازه جثه کوچک و چهره بچگانه اش نیست. جثه کوچک دختر پشت بچه گم شده. با اینکه عصیانی است و بی قرار ولی خط محو و دلنشین لبخندی گوشه لبهایش را می لرزاند و حرص خوردنش را هم خواستنی می کند. بچه را برمی گرداند و اشاره به او با لحن بچگانه ای زمزمه می کند: ببین...بابا بزرگ...دیدی؟...ببین چقد مهربونه...ساز بلده...هوووم...!پیرمرد لبخندزنان برایش دست تکان می دهد.
- حاج آقاااا...شمام بچه هاتونو می زنید؟
- بچه هام؟...
- مهرانگیز خانوم یه بار الهه رو نیشگون گرفت...یعنی اون یه بار من دیدما...خدانکنه من عسلکمو بزنم...
- برید تو سایه وایستید...آفتاب اذیتتون می کنه...
دختر یک دستش را سایه بان چشمهایش می کند و چند ثانیه در سکوت به او زل می زند.
-...می خوایین به مامان بزرگم بگم براتون شربت درست کنه؟نعنا یا چایی گل گاوزبون......معلومه خیلی گرمتون شده ها! شما خودتونم حواستون نیستاااا...زیر آفتاب وایسادین...کباب می شیناااا...!
 پوزخندی می زند و لبخندش را مظلومانه پَر می دهد برای دختر.
-  خاصیت تنهاییه...! گیجی و خل وضعی!
- الهی...حتما خیلی تنها شدین!
 با حسرت زمزمه می کند: تنهایی مال این دوره و زمونه س...بچه ها یه طرف...اقوام ...کو همدمی...کو همصحبتی...دنیا غدار شده...بوووووده!
- پس خانومتون؟
 برق چشمهای دختر را می دزدد.برق چشمهای فریبا...فریبا...روز اول خواستگاری...پشت اُرُسی های نیمه باز...برق چشمها... اما انگار برایش توفیر دارد.دختر بازیگوشانه با آن چشمهای بادامی درشتش انگار می خواهد دنبال همه چیز او باشد.
- فوت کردن...فریبا خانوم!
سایه نحیفی پشت پلکهای دختر جا می افتد؛ نمی خواهد نگاه سرد و آنی دختر را نبیند.دختر، همانطور که انگشتهای تپل بچه را می بوسد زیر لب حرفهایی می زند.
- خیلی سخته آدم عشقشو از دست بده...پس شما عزیزتر از سنتورتونو از دست دادین!من اگه شوهر کنم و شوهرم بمیره...خدای نکرده، زبونم لال...از غصه اون،منم می میرم...اینطوری بازم پیش همیم! آدم نباید تو این دنیا تنها بمونه باید شریک داشته باشه...یه غصه خور...مامان بزرگم میگه...مگه نه؟
خرمایی موههای دختر ناز می کنند و نسیم طره ها را تا چند قدمی چشمهای او می لرزاند.صدای دختر مثل ضربه ای که آرام به تن سیمهای سنتور زده باشد موج می خورد و می نشیند توی گوش سالخورده او. حرفهایش با عطر تنش یکی می شوند...شیرین و خنک!
- شما هنوز خیلی جوونین...غصه این چیزها آبتون می کنه...
دختر گره ای میان ابروهای کوچک و نازکش می اندازد و بابی اعتنایی می گوید: نخیرام...دیگه پونزده سالمه...کبری...دوستم پارسال با پسرخاله ش ازدواج کرد...!از این حرف دختر ناخواسته خنده اش می گیرد و سرخوشانه- به نظرش- غم کهنه تر را می پراند و به نگرانیهای نوبرانه دختر گوش می دهد.
- شما باید درس بخونین...مثل نوه من که می خواد دکتر بشه...
دختر دستش را زیر چانه ستون می کند و به صورت پیرمرد زل می زند.
- مثل بابابزرگم مهربونید...
امواج خنک آلودی از توی صورت دختر روی گونه های استخوانی او لیز می خورند و می افتند توی پیراهنش. آرام دستش را بلند می کند.می خواهد طره های دختر را زیر روسری گلدارش بخواباند- ملموس و شدنی- که دختر زودتر طره ها را قایم می کند.
- باید برم...حاج آقا...؟!
حاج آقا را طوری ادا می کند که پیرمرد برده وار بلند می شود و می ایستد.
- دیگه تنها نباشین...فردا به بابابزرگم میگم بیاد سنتورتونو ببره تعمیر...قبول؟
- چشم...
عطر تن دختر می پیچد توی سرش....

• 
- ...سلاااام...باز که رفتین اون بالا...توروخدا برین پایین!
-  می خوام کمی سنتور بزنم...از طرف من از بابا بزرگتون تشکر کنین...خانه شما اینجاس؟
- نه...اومدم دختر مهرانگیز خانومو بشورم...بردمش حموم...مثل اینکه الهه کوچکولو به من عادت کرده...شما اینور حیاط شورانگیز خانومو نمی بیند...یه تشت گنده دارن که الهه توش کیف می کنه...
پیرمرد به دستهای کوچک دختر نگاه می کند.سرخ و خیس. قطرات آب از آستینها و پر شال دختر روی زمین شره می کنند.
- این کارها که کار شما نیست...خسته شدید که...
دختر حوله را دور کودک می پیچد و بغلش می کند. دستهای کودک شال دختر را تا روی شانه هایش می سرانند.
- وااااای...اَه!
پیرمرد رو می گرداند انگار که ندیده.
- مامان بزرگم میگه از الآن باید یاد بگیرم...خداییش خیلی دردسر داره...
-  فریبا خانوم زیاد به بچه ها سخت نمی گرفت...
پیرمرد باز هم برق چشمهای دختر را از دور و از پایین می دزدد.سیمها ناله ای می کنند و مضرابها جان می گیرند.می بیند.می داند...کسی انگار دارد او را تماشا می کند. خودش را می برد توی ماهور...دستگاه ذوقِ تنها بودن هایش. می داند که دختر تکان نمی خورد.می داند که او هم مثل نوازنده سرذوق آمده و گرم شده.اما...دختر مثل او نمی داند که...ملالی نیست!
- ببین استاد چقد قشنگ می زنه...
پیرمرد کمان می شود. زیر لب زمزمه می کند: سینه ام بی عشق است...زه کن...کمان را زه کن...
بی اعتنا به دردی که مهره های کمرش را می لرزاند برای او می زند.برای او...می زند...مضرابها داغی انگشتانش را پس می زنند؛ انگار شور آشنایی افتاده به جانشان.
-...یاااا...عشق....
مضرابها را بالا می گیرد؛چکه های آخر نوای سنتور اوج می گیرند و توی فضا هلاک می شوند. زیر چشمی تاب کمر باریک دختر را تماشا می کند.پس او هم به وجد آمده.کودک بالا و پایین می پرد و کف دستهایش را به هم می کوبد.
- چه عرقی کردین ها...!
- این رو برای...شما زدم...
گونه های دخترک خودشان را می بازند.کودک را جلوی صورتش می گیرد و لبخند از روی لبهای نیمه بازش توی صورتش پخش می شود.
- دستتون درد نکنه...!
نفسش را می بلعد و چشم به دختر می دوزد.
- شما اسمتون چیه؟
- پیوند...
- اینجا خیلی برای نشستن خوبه...
- اما زیر آفتاب کباب می شینااااا
- نه...ملالی...نیست!
پیرمرد از حالتی که برای حرف زدن انتخاب کرده به وجد می آید. نشاط کودکانه ای از دوردستها،از توی چشمهای دختری ریزنقش او را بغل می کند....

پی نوشت ها:
1-چی بگم؟ تو کجایی؟ پس چرا منو اینجوری تنها ول کردی؟
2-یارم رفته...تنها شده ام
3-این چه وضعشه..؟دورت بگردم...
4- اومدی...اومدی پاره دلم؟
5-این زندگی به درد بخور نیست...می شنوی؟!
6- منو ببر!

 

 


 یک نظر


 

 

پرداخت لحظه های داستان!

محمدرضا خردمندان


1. نکته ای که درباره ی شخصیت دختر داستان به ذهن می رسد موقعیت نه چندان روشن اوست.
دخترجایی می گوید: «مهرانگیز خانم یه بار الهه رو نیشگون گرفت... » یعنی الهه بچه ی خودش نیست و احتمالن مهرانگیز خانم مادر بچه است. پس شاید دختر، کارگری است که برای مهرانگیزخانم کار می کند(کارهای بچه را انجام می دهد) اما جایی می گوید: «می خوایین به مامان بزرگم بگم براتون شربت درست کنه؟ نعنا یا گل گاوزبان....» یعنی مادربزرگ او هم در خانه است؟ ارتباط او با داستان چیست و درخانه ی مهرانگیز خانم چه می کند؟ آیا مادربزرگ هم کارگر این خانه است؟ مادربزرگ چه اختیاری برای شربت درست کردن دارد؟ به خصوص اینکه حق انتخاب هم دارد:«نعنا یا گل گاو زبان...» ضمن اینکه وقتی پیرمرد از دختر می پرسد: «خانه ی شما اینجاست؟» دختر جواب می دهد:«نه...اومدم دختر مهرانگیز خانم رو بشورم....»
نکته ای درباره ی روایت داستان به ذهنم می رسد که اگرچه کوچک است اما بد نیست به آن اشاره کنم. «انگار کسی دارد می نوازد» به روایت سوم شخص محدود به پیرمرد نوشته شده. ما در تمام صحنه ها با پیرمرد همراهیم و داستان را از دید پیرمرد می بینیم. در صحنه ی پشت بام استنباط می شود آنها با هم فاصله دارند. پیرمرد بالای پشت بام است و دختر، پایین، تو حیاط مهرانگیز خانم. کنار حوض. اما گفته می شود: «آرام دستش را بلند می کند. می خواهد طره های دختر را زیر روسری گلدارش بخواباند-ملموس و شدنی- که دختر زودتر طره ها را قایم می کند»
همین جا به یک اشتباه لغوی در داستان اشاره کنم که جایی در داستان به خانه ی «شورانگیز خانم» اشاره می شود که منظور نویسنده احتمالن همان «مهرانگیز خانم» می باشد!
در صحنه ی پایانی داستان باز همان فاصله ی پشت بام تا حیاط وجود دارد. اما نویسنده از دید پیرمرد به جزییاتی توجه می کند که به احتساب فاصله ی موجود می توان گفت توجهات خود نویسنده است تا شخصیت داستان: «عطر تن دختر می پیچد توی سرش» یا «قطرات آب از آستینها و پر شال دختر روی زمین شره می کند.» یا «پیرمرد به دستهای کوچک دختر نگاه می کند. سرخ و خیس» یا جایی دختر می گوید: «چه عرقی کردین ها...!» اگر چه این اشکالات تاثیرچندانی در روند طرح داستان ندارد اما روایت را خدشه دار می کند و از زیبایی های داستان می کاهد. 

2. واقعیت دوران کهنسالی یکی از ابعاد تنهایی انسانی است که همه ی انسانها کم و بیش آن را تجربه می کنند. در «انگار کسی دارد می نوازد» ما با یک موضوع «واقع غیر استثنایی» مواجهیم و همین سادگی و بدیهی بودن موضوع، کار نویسنده را بسیار سخت می کند. چرا که برای به عرصه ی ادبی کشاندن این امر واقع معمول و آشنایی زدایی از آن به نوآوری های فراوانی نیاز است تا داستان در میان خیل انبوه همتایان خود تازه جلوه کند و این عادی بودن واقع از آن سلب شود و مخاطب را وادارد از آن به عنوان چیزی تازه و امری بدیع بنگرد.
نویسنده در کوشش خود به جهت ایجاد چنین نگاه ادبی از آشنایی پیرمرد و دخترک، درست در لحظه ای که گویا فکر خودکشی درسر پیرمرد می چرخد سود جسته و سعی کرده از این راه دریچه ای تازه به سوی زندگی دوباره ی پیرمرد بگشاید.
علی رغم توصیفات خوب، پیرمرد ویژگیهای لازم برجسته شدن را ندارد. شاید اگر پیرمرد لب به گلایه می گشود از خالق خود یعنی نویسنده درباره ی شخصیت خود تقاضای تجدید نظر می داشت. شکل توصیفات حالات پیرمرد اگرچه داستانی است و به خوبی گویای موقعیت ناگوار اوست (نمی توان توانایی های فراوان نویسنده را در پرداخت لحظه های داستان نادیده گرفت) اما پرداخت بیش از اندازه به آن برای خواننده ی کم حوصله ی امروزی رنج آور و کسل کننده است. (به حجم فراوان این توصیفات در داستان رجوع کنید)
این توصیفات از یک سو به جای اینکه به پیشرفت داستان کمک کند بیشتر حالت ایستایی آن را تشدید می کند و گاه تکرار مکررات است و از سوی دیگر به شخصیت پردازی داستان لطمه زده.
مشاهده ی حالت انفعال آدمها جذابیت چندانی برای مخاطب ندارد. داستان های به یاد ماندنی اغلب شخصیتهای پویایی دارند. در «انگار کسی...» پیرمرد در وضعیتی رنج آور پا به داستان می گذارد و ایستایی موقعیت او در ادامه تا جایی است که پشت بام رفتن او برای خواننده پیش بینی خودکشی را به همراه دارد:
«سرم اگه بخوره زمین...فریبا خانم می آد...»
نگاه  احساسی و تا اندازه ای لحن شاعرانه ی نویسنده به موضوع کارش هم بی تاثیر نیست. خواننده بعد ازخواندن سه صفحه از داستان حس می کند با مرثیه خوانی ای برای پیرمرد مواجه است:
«انگار دارد می نوازد. انگار با مضرابها رفیق است مدتها. انگار با دقت تمام سنتور را کوک کرده و پشت دستگاه...»
«می خواهد گریه نکند. می خواهد حتی توی سکوت عمیقی که حالا تمام خانه را تسخیر کرده هم صدایی از شکسته شدن بغض یک مرد نشنود...»
و...
همانطور که قبلن اشاره ای گذرا داشتم نویسنده ی «انگار کسی...» توانایی فراوانی برای پرداخت لحظه های داستانی دارد که یکی از ملزومات نویسندگی است. انگار کسی دارد می نوازد طرح ساده ای داردکه می توان آن را در نیم خط نوشت اما پرداخت ریز و جملات فکر شده ی داستان است که مخاطب را نگه می دارد. اگر نویسنده ی این داستان بتواند این توانایی را بیشتر در خدمت داستان گویی و بسط حوادث داستان به کار گیرد داستان های بسیار بهتری از او خواهیم خواند.

نظرات

سلام ببخشید ولی «کسی انگار دارد می نوازد»! ممنون از وقتی که برای داستان جمال خان گذاشتین و ممنون که به نکاتی اشاره کردین که خودم میدونستم ایراد کار منه(لبخند)! راستی شما وقتی با خیالتون همراه میشین متوجه بعد مسافت هم میشین؟ پیرمرد سعی کرده تو این فاصله موهای پیوند رو لمس کنه-ملموس و شدنی!- نمیدونم ولی فکر میکنم مثالهایی که برای ایراد عدم توانایی پیرمرد گفتین چندان ربطی به ایراد کار من نداره(لبخند یک شاگرد بازیگوش) در مورد پایان داستان...چطور بود؟ راستش جدیدا چندان علاقه ای به یک پایان آک بند و تروتمیز ندارم. منتظر کار جدیدم باشین... سر همگی سلامت.

18 مهر 1387 ساعت 22:34 | هدی صادقی |  بدون email | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: