پربیراه نگفتهایم اگر پانتهآ صفایی را ـ لااقل در ساحت شعر كلاسیك و نوكلاسیك ـ موفقترین شاعره سالهای اخیر بخوانیم. شاعرهای كه آفات كنگرهها و جشنوارهها را به موقع دریافت و حضورش در مجامع ادبی را به حداقل رساند و شاعری را در خلوت خیال و اندیشه و احساس خودش پی گرفت. غزلهای او ـ بهخصوص عاشقانههای زنانهاش ـ هم از زبانی بهغایت روان برخوردارند، هم از خیالی در اوج قدرت و قوت و هم از عاطفهای سرشار و زلال.
از صفایی، مجموعه غزلی با عنوان «خوش به حال آهوها» منتشر شده است.
داری مرور میكنی آن زن را، آن زن، وَ عطرِ پیرهنش را هم
حل میكنی در آبیِ چشمانت كمكم لباسهای تنش را هم
موگیر باز میشود و موهاش روی اجاقِ چشمِ تو میریزد
زن گرم میشود، و شما كمكم حس میكنید سوختنش را هم
آتش گرفته دامنِ زن انگار روی مسِ گداخته میرقصد
آنقدر داغ میشود این كوره تا ذوب میكند بدنش را هم
مانند جیوه میشود اندامش، دستانِ تو پیالة لرزانیست
بد نیست احتمال دهی اینبار از توی ظرف ریختنش را هم
*
از كوهپایه آمده پایین تا مثلِ نسیم همسفرت باشد
آنقدر پابهپات میآید تا از یاد میبرد وطنش را هم
*
زن بیاجازه آمده بود از كوه، زن بیاجازه عاشقِ مردی بود
آن شب به كوه باز نیاوردند مردانِ روستا كفنش را هم
آن رقصِ ایلیاتی كولیوار... آن دستمالهای رها در باد...
ییلاق خالی است، وَ ایل از یاد بردهست عطرِ پیرهنش را هم